خمسه یا پنج گنج نظامی شامل:
* مخزن‌الاسرار
* هفت پیکر
* خسرو و شیرین
* اسکندرنامه مشتمل بر اقبالنامه و شرفنامه
* لیلی و مجنون
فصل دوم
ادبیات تحقیق
پیشینه تحقیق
1. کنش ها و منش ها در “خسرو و شیرین” و “لیلی و مجنون” نویسنده: یدالله بهمنی مطلق
2. مقایسه داستان لیلی و مجنون با رومئو و جولیت نویسنده: یدالله طالشی
1. نمادها و نشانه های آب در مخزن الاسرار نظامی گنجوی نویسند‌گان: مهدی ناصحی – محبوبه شادپی
2. نظامی گنجوی از دیدگاهی دیگر نویسند‌گان: جعفر سپهری – زهرا پریسا زارعی – محمدحسین ابراهیم پور
3. واکنش نظامی گنجوی به اشغال سرزمین های قفقازی ایران – نویسنده: محمد طاهری خسروشاهی
4. گنج های گنجه ای(تفسیر موضوعی خمس? نظامی گنجوی )نویسند‌گان: مینا بهنام – قادر فاضلی
5. آفرینشگری موسیقایی – زبانی در مخزن الاسرار نظامی نویسنده: مهدی فیروزیان
6. اصطلاحات موسیقی در آثار نظامی نویسند‌گان: فاطمه عالی – غزاله عالی
7. باورهای نجومی در شعر نظامی نویسنده:فاطمه الهامی
8. بازنویسی منظومه های پنج گنج در ادبیات معاصر ایران نویسنده: خورشید نوروزی
9. بررسی دیدگاه و تفکر نظامی در پنج گنج نویسنده: سارا ضیایی
10. بررسی داستان عشق و دلدادگی در خسرو و شیرین نظامی و مم و زین احمدخانی
نویسنده:ادریس عبدالله زاده
11. بررسی شخصیت نوشابه شیرزن ایران در اسکندرنامه نظامی نویسنده: فریدون طهماسبی
12. تحلیل تطبیقی داستان دژ هوش ربا با گنبد سرخ در هفت پیکر نظامی
نویسند‌گان: محمد بهنام فر – اعظم نظری
13. تصویر خورشید در پنج گنج نظامی نویسنده: محمد کیاکجوری
14. دیدگاه های کلامی نظامی گنجوی نویسنده: احمد خاتمی
15. شیرین کاری نظامی نویسنده: غلامعلی ایزدی

“لیلی و مجنون”
“در نصیحت فرزند خویش”
ای چارده ساله قره‌العین
آن روز که هفت ساله بودی
و اکنون که به چارده رسیدی
غافل منشین نه وقت بازی‌ست
دانش طلب و بزرگی آموز
نام و نسبت به خردسالی است
جایی که بزرگ بایدت بود
چون شیر به خود سپه‌شکن باش
دولت طلبی سبب نگه‌دار
آن‌جا که فسانه‌ای سگالی
وان شغل طلب ز روی حالت
گر دل نهی ای پسر بدین پند
گرچه سر سروریت بینم
درشعر مپیچ و در فن او
زین فن مطلب بلندنامی
نظم ارچه به مرتبت بلند است
در جدول این خط قیاسی
تشریح نهاد خود درآموز
پیغمبر گفت علم علمان
در ناف دو علم بوی طیب است
می‌باش فقیه طاعت‌اندوز
گر هر دوشوی بلند گردی
صاحب طرفین عهد باشی
می‌کوش به هر ورق که خوانی
بالا نگری به غایت خود
گفتن ز فن از تو کار بستن
با آن‌که سخن به لطف آبست
آب ارچه همه زلال خیزد
کم‌گوی و‌گزیده‌گوی چون در
لاف از سخن چو در توان زد
مرواریدی کز اصل پاک است
تاهست درست گنج کان‌هاست
یک دست گل دماغ‌پرور
گر باشد صد ستاره در پیش
گرچه همه کوکبی به‌تاب‌ است

بالغ نظر علوم کونین
چون گل به چمن حواله بودی
چون سرو به اوج سرکشیدی
وقت هنرست و سرفرازی‌ست
تا بنگرند روزت از روز
نسل‌ها ز شجر بزرگ فالی است
فرزند من نداردت سود
فرزند خصال خویشتن باش
با خلق خدا ادب نگه‌دار
از ترس خدا مباش خالی
کز کرده نباشدت خجالت
وز پند پدر شدی برومند
آیین سخنوریت بینم
چون اکذب اوست احسن او
کان ختم شده‌ست بر نظامی
آن علم طلب که سودمند است
می‌کوش به خوشتن شناسی
کین معرفتیت خاطرافروز
علم الابدان و علم الادیان
وان هردو فقیه یا طبیب است
اما نه طبیب آدمی کش
پیش همه ارجمند گردی
صاحب خبر دو مهد باشی
کان دانش را تمام دانی
بهتر ز کلاهدوزی بد
بی‌کار نمی‌توان نشستن
کم گفتن این سخن صوابست
از خورن پر حلال خیزد
تا زاندک تو جهان شود پر
آن خشت بود که برتوان زد
آرایش بخش آب و خاک است
چون خردشود دوای جان‌هاست
از صد خرمن گیاه بهتر

تعظیم یک آفتاب ازان بیش
افروختگی در آفتاب‌ است
(ثروتیان، 1364: صص 71)
معنی ابیات: در نصیحت فرزند خویش
* ای فرزند چهارده ساله‌ی حسن. ای آن کسی که قادر به یادگیری علوم نقلی و علمی هستی.
* وقتی هفت‌ساله بودی همچنان‌گه گل در چمن می‌روید و جایگاه گل چمن است تو نیز مشغول بازی در چمن بودی.
* اکنون که به چهارده سالگی رسیدی و همانند سرو قد کشیدی و دیگر چون بوته‌ی گل کوتاه قد و ظریف نیستی و همانند درختی محکم و استوار قوی‌هیکل شده‌ای.
* اکنون دیگر موقع بازی نیست و عمر خود را به غفلت نگذران. دیگر موقع آن است که استعدادهای خود را شکوفا کنی.
* اکنون موق آن شده که علم و دانش بیاموزی تا هر روزی از روزهایت بهتر شود.
* در خردسالی نام و نسب داری و نسل تو از شجره‌ی دایی‌ای بزرگ است.
* آن‌گاه که بزرگ شدی فرزندی حسن برایت فایده ندارد.
* و باید فرزندخصال حمیده و هنرهای خویش باشی
* اگر دوست می‌خواهی سبب دولت که ادب با خلق است نگاهدار تا سبب موجود گردد.
* آن‌جا که داستانی از کسی نقل می‌کنی و حتی آن‌جا که درباره‌ی اعمال مردم می‌اندیشی از خدا بترس و به ظن و گمان و نادیده و بی‌تحقیق چیزی میندیش و مگو.
* هر شغلی مایه‌ی فخر و شرافتمندانه نیست و همه‌ی شغل‌ها در عالم مقایسه یکسان نیستند.
* ای پسرم اگر به نصیحت پدرت گوش فرادهی برومند می‌شوی.
* اگرچه من از آیین سخنوریت چیزهایی می‌دانم
* دروغ‌ترین شعر زیباترین آن است یعنی شعر هرچه سرچشمه خیالی تواناتر و محرک عاطفی نیرومندتر داشته باشد از زیبایی بیشتری برخوردار است.
* نظم اگرچه به مراتب بلند است ولی تو آن علمی را انتخاب کن که برایت سودمند باشد.
* در جدول و چهارچوب این خط، مقایسه و سنجش علوم به علم خویشتن‌شناسی کوشش کن.
* در درون خودت بیاموز که آن معرفتی هست خاطرافروز
* پیغمبر درحدیث نبوی فرموده: علم بر دو گونه است: علم دین‌ها و علم بدن‌ها
* این دو علم “دین و بدن” هر دو فقیه یا طبیب هستند.
* همیشه در پی این باش که از فقیه اطاعت کنی نه درپی این باشی که بر او حیله و مکر کنی
* اما در پی علم و دین باش نه به دنبال علم بدن
* اگر از طرف هردو علم جاه و مقام پیدا کنی و ارجمند گردی
* با داشتن هردو علم صاحب و خواجه مرگ و زندگی و در هردو حال با سعادت می‌شوی و در دنیا و آخرت هم بزرگ خواهی بود.
* هرکدام از علوم را که دوست داشتی بخوان آن را تمام کن و تا آخر ادامه بده.
* فقط به هدف خود فکر کن که این بهتر از هرچیز دیگر است.
* من به تو نصیحت می‌کنم که هرگز بیکار ننشین.
* هرچند سخن به روانی و لطافت آب هم بوده باشد با این همه کم گفتن بهتر است.
* اگرچه آب زلال و پاک است و از خوردن آن لذت می‌بریم
* همیشه سخن بگو ولی سخنانت باارزش باشد تا از این سخنانت بهره‌ی زیادی برده شود.
* چیز کم بهایی چون خشت بسیار می‌توان تولید کرد و سخن کم‌بها نیز بسیار می‌توان گفت لیکن سخن چون دُر گفتن دشوار است و از آن فقط می‌توان لاف زد
* مروارید از آب و خاک این‌قدر زیبا شده و اصل آن پاک است.
* تا مروارید سالم و درست است گنج کان‌هاست و ارزش جواهراتی دارد و چون خرد و ریزه ریزه شود در مفرح‌ها به کار می‌رود و داروی امراض روانی است.
* گاهی اوقات یک دسته گل رز از صدتا خرمن گیاه هم بهتر است.
* اگر صدتا ستاره هم وجود داشته باشد بالاخره آفتاب طلوع می‌کند.
* اگرچه به این همه ستاره آسمان روشن است ولی افروختگی در آتش است.
(ثروتیان، 1364: صص 426-423)
تفسیر ابیات: در نصیحت فرزند خویش
با توجه به معنی ابیات نظامی می‌گوید: در گزینش دوست باید محتاط بود و به فرزندش محمد سفارش می‌کند تا هم‌صحبت نیکنام برگزیند تا به وسیله‌ی وی سرانجام نیک پیدا کند. به علاوه هم‌نشین خوش‌سخن بهتر از یاوه‌گوی است. عیب هم‌نشست بد همین بس که نام آدمی را به زشتی بر دیگران می‌افکند. برای حفظ گوهر شخصی بایست از آدم بدگوهر دوری جست زیرا چنین آدمی فاقد صفت وفاداری است.
هم‌چمیم از دوستی با دورویان نیز باید حذر کرد زیرا ظاهر و باطن‌شان یکی نیست. اینان در مقابل آدم موافق‌تر از نور و در غیاب منافق‌تر از سایه‌اند. چنین کسانی در آدم عیب و ایراد را می‌بینند. آدمیان کینه‌جویند که در زبان دم از محبت می‌زنند. گفتار این دسته از افراد حتی ارزش آزمایش هم ندارد. آن‌ها رازنگهدار نیستند و دوستی و دشمنی‌هایشان بر مبنای نیازهایشان است. به علاوه در انتخاب دوست به دوست دانا بسیار تاکید شده است. تا آن‌جا که دشمن دانا بهتر از دوست نادان مورد تأیید قرار گرفته اما دوست واقعی کسی است که زهر تو را شکر و عیب تو را هنر داند. دوست یعنی پرده‌دار. لیکن دورویان پرده‌درند. آنان با تو دوستند اما هنگام ضرورت غیبشان می‌زند. انتخاب دوست بسیار مشکل است و از آن‌جا که انسان ناگزیر از انتخاب دوست می‌باشد توصیه‌ی نظامی بر این اصل استوار می‌شود که قبل از شناخت گوهر و ذات دوست نباد رازی بدو سپرد.
سخن همچون آب روانی است که زیاده خوردنش مایه‌ی ملال است. کم‌گویی و گزیده‌گویی بهتر است زیرا دسته‌ای گل خوشبو ازخرمنی گیاه هرزه نیکوتر می‌باشد. طبیعی است که آفتاب ارجمندتر از تمام ستارگان است چرا که از همه‌ی آن‌ها تابش بیشتری دارد.
(ثروت، 1370: صص 168-166)
“عاشق شدن لیلی و مجنون بر یکدیگر”
هر روز که صبح بردمیدی
کردی فلک ترنج پیکر
لیلی ز سر ترنج بازی
چون بر کف او ترنج دیدند
زان تازه ترنج نورسیده
شد قیس به جلوه‌گاه غنجش
برده ز دماغ دوستان رنج
چون یک‌چندی برین برآمد
عشق آمد و خانه کرد خالی
غم داد و دل از کنارشان برد
زان دل که به یکدگر بدادند
این پرده دریده شد ز هر سوی
زین قصه که محکم آیتی بود
کردند به هم بسی مدارا
بند سر نافه گرچه خشک است
بادی که ز عاشقی اثر داشت
کردند شکیب تا بکوشند
در عشق شکیب کی کند سود
چشمی به هزار غمزه غماز
زلفی به هزار حلقه زنجیر
زان‌پس چو به عقل پیش دیدند
چون شیفته گفت قیس را کار
از عشق جمال آن دلارام
در صحبت آن نگار زیبا
یک‌باره دلش ز پا درافتاد
آنان که نه اوفتاده بودند
او نیز به وجه بی‌نوایی
از بس که سخن به طعنه گفتند
از بس که چوسگ زبان کشیدند
لیلی چو بریده شد ز مجنون
مجنون چو ندید روی لیلی
می‌گشت به گرد وی و بازار
می‌گفت سروده‌های کاری
او می‌شد و می‌زدند هرکس
او نیز فسار سست می‌کرد
می‌راند خری به گردن خرد
دل را به دو نیم کرده چون نار
کوشید که راز دل بپوشد
خون جگرش به دل برآمد
او در غم یار و یار از او دور
چون شمع به ترک خواب گفته
می‌کشت به درد خویشتن را
می‌کند بدان امید جانی
هر صبحدمی شدی شتابان
او بنده‌ی یار و یار در بند
هر شب ز فراق بیت‌خوانان
در بوسه‌ زدی و بازگشتی
رفتنش به از شمال بودی
در وقت شدن هزار برداشت
می‌رفت چنان که آب در چاه
پای آبله چون به یار می‌رفت
باد از پس داشت چاه در پیش
گر بخت به کام او زدی ساز

یوسف رخ مشرقی رسیدی
ریحانی او ترنجی از زر
کردی ز نخ ترنج سازی
از عشق چو نار می‌کفیدند
نظاره ترنج و کف بریده
نارنج رخ از غم ترنجش
خوشبویی آن ترنج و نارنج
افغان زد و نازنین برآمد
برداشته تیغ لاابالی
وز دلشدگی قرارشان برد
در معرض گفت و گو فتادند
وان راز شنیده شد به هر کوی
در هر دهنی حکایتی بود
تا راز نگردد آشکارا
بوی خوش او گوای مشک‌است
برقع ز جمال عشق برداشت
وان عشق برهنه را بپوشند
خورشید به گل نشاید اندود
درپرده نهفته چون بود راز
جز شیفته بودنش چه تدبیر
دزدیده به روی خویش دیدند
در چنبر عشق شد گرفتار
نگرفت به هیچ منزل آرام
می‌بود و لیک ناشکیبا
هم خیک درید و هم خر افتاد
مجنون لقبش نهاده بودند
می‌داد بر آن سخن گوایی
از شیفته ماه نو نهفتند
ز آهو بره سبزه را بریدند
می‌ریخت ز دیده درّ مکنون
از هر مژه‌ای گشاد سیلی
در دیده سرشک و در دل آزار
می‌خواند چو عاشقان به زاری
مجنون مجنون ز پیش و از پس
دیوانگیی درست می‌کرد
خر رفت و به عاقبت رسن برد
تا دل به دو نیم خواندش یار
با آتش دل که باز کوشد
وز دل بگذشت و بر سرآمد
او بر غم و غمگسار ازو دور
ناسوده به روز و شب نخفته
می‌جست دوای جان و تن را
می‌کوفت سری بر آستانی
سرپای برهنه در بیابان
از یکدگران به بوی خرسند
پنهان بشدی به کوی جانان
باز آمدنش دراز گشتی
باز آمدنش به سال بودی
چون آمد خار برگذر داشت
می‌آمد و صد گریوه در راه
بر مرکب راهوار می‌رفت
کآمد به وبال خانه خویش
هرگز به وطن نیامدی باز
(ثروتیان، 1364: صص 89)
معنی ابیات: “عاشق شدن لیلی و مجنون بر یکدیگر”
* هر روز صبح و با دمیدن صبح لیلی چون خورشیدی می‌رسید.
* و رنگ ریحانی مجنون با دیدن او به زردی می‌گرایید
* لیلی برای جلب توجه کردن زنخ خود را بالامی‌گرفت و با ناز و غمزه رخسار خود را نشان می‌داد.
* از دیدن ترنج زنخدان او دل‌ها چون نار می‌کفید.
* با دیدن لیلی تماشاگران از هوش می‌رفتند و کف دست و ترنج هردو را می‌بریدند.
* درجلوه‌گاه ناز و کرشمه‌ی او قیس از غم ترنج رخسار یا غبغب او زرد و بی‌تاب و توان شد.
* ناز و کرشمه‌ی لیلی همه‌ی آن‌ها را بی‌تاب و توان کرده بود.
* چون بدین منوال می‌گذشت
* مهر این دو به دل هم افتاد و عاشق هم شدند و چیزی جز عشق در دل آن‌ دو نبود.
* به دلیل عشق و سرمستی و بیهوشی غم و غصه از دلشان برداشته شد.
* وقتی که لیلی و مجنون عاشق و معشوق یکدیگر شدند به زبان مردم افتادند و همه در مورد آن‌ها صحبت می‌کردند.
* داستان دلدادگی لیلی و مجنون در همه‌جا گفته شد و به هرجا که می‌رفتی صحبتی از آن دو بود.
* هرکسی برای خودش داستان و حکایتی می‌گفت.
* به همین دلیل کمی مدارا کردند تا راز عاشق شدن آن‌ها آشکار نگردد.
* گرچه آن‌ها تا مدت‌ها راز خود را پنهان می‌کردند ولی همه از داستان دلدادگی آن‌ها خبر داشتند.
* باد عشق وزید و نقاب از چهره‌ی عشق برداشت و رازشان آشکار شد.
* صبر و شکیبایی بسیار کردند تا این عشق ظاهر و آشکار را پنهان کنند.
* صبر و شکیبایی در عشق هیچ‌وقت سودمند نبوده است.
* چشم عشق غماز و سخن‌چین است راز او در پرده نمی‌ماند.
* بعد از آن‌که سخن آن‌ها به زبان‌ها افتاد به حکم پیش‌بینی عقل دزدیده و زیر چشمی به روی هم نگاه می‌کردند.
* چون مجنون شیفته‌ی لیلی شده بود در عشق او گرفتار شد.
* مجنون از عشق لیلی هرگز آرام نمی‌گرفت و در خانه نمی‌ماند.
* مجنون دیگر برای صحبت کردن با لیلی صبور و شکیبا نبود.
* مجنون یک‌دفعه دلش از جا کنده شده بود و عاشق شده بود.
* مردمی که هنوز مثل مجنون عاشق نشده بودند او را مجنون نام نهادند.
* مجنون نیز به اجبار و از سر بی‌نوایی با آن مردم سخنانی می‌گفت.
* دیگر مردم از بس به درباره‌ی آنان سخن گفتند و نیش زبان زدند.
* سبزه و گیاه را از آهو بره جدا کردند و لیلی را از مجنون بازداشتند.
* لیلی به علت جدایی از مجنون گریه می‌کرد.
* مجنون نیز به علت ندیدن لیلی اشک می‌ریخت و گریه می‌کرد.
* مجنون در کوی و بازار راه می‌رفت در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود و دلش رنجیده بود و شعرهایی می‌سرود و با گریه و زاری می‌خواند.
* همین طور که در کوی و بازار راه می‌رفت همه او را مجنون صدا می‌زدند.
* او نیز سست‌تر و بی‌رمق‌تر و عاشق‌تر می‌شد.
* دل مجنون به دو نیمه شده بود که این دو نیمه شدن دل همان عاشق شدن مجنون را می‌رساند.
* مجنون تلاش می‌کرد که راز دلش را پنهان کند و به کسی نگوید.
* مجنون دیگر خون می‌گریست.
* مجنون از غم دوری لیلی روز و شب خوابش نمی‌برد.
* او به دنبال دوای درد خود که همان لیلی بود می‌گشت.
* او به امید لیلی نفس می‌کشید.
* مجنون هر صبح با عجله بلند می‌شد و راهی بیابان می‌شد.
* مجنون همه شب به کوی جانان می‌شد
* و در را می‌بوسید و باز می‌گشت
* مجمون زمان رفتن به کوی جانان تند و سریع می‌رفت ولی برگشتش کند و سخت بود.
* موقع رفتن انگار هزار پر و بال داشت ولی موقع برگشت ناراحت و بی‌پر و بال بود.
* در رفتن چنان بود که آب از سر چاه در چاه بریزد ولی در برگشتن چنان کند که گویی هزار گریوه ودره در راه دارد.
* با پای پرآبله چون به سوی یار می‌رفت گویی بر مرکب راهوار سوار است ولی وقتی بازمی‌گشت پنداشتی باد از پشت سر دارد و چاه در پیش و قادر به حرکت نیست.
* اگر همیشه لیلی آن‌جا ماندنی بود، مجنون هرگز به وطن خود بازنمی‌گشت.
ثروتیان، 164: صص 441-439)
تفسیر ابیات: ” عاشق شدن لیلی و مجنون بر یکدیگر”
با توجه به داستان عاشق شدن لیلی و مجنون چنین مسایلی در جوامع مختلف به مراتب یافت می‌شود. با توجه به معنی ابیات عشق لیلی و مجنون چنان آشکار است که همه‌ی افراد مطلع شده‌اند.
اوایل داستان، لیلی به مجنون توجه نمی‌کند و عاشق او نبوده است ولی به مراتب با نگاه‌های مجنون، دل لیلی هم اسیر مجنون می‌شودکه بعد از نگاه به صحبت کشیده می‌شود. امروزه جوانان ما هم در مکان‌هایی مثل کلاس درس، دانشگاه با طرف مقابل خود آشنا می‌شوند و مراحل خاص خود را می‌گذرانند.
با صحبت کردن لیلی و مجنون دیگر همه در کلاس از راز لیلی و مجنون مطلع می‌شوند و کل شهر داستان عشق لیلی و مجنون را فرامی‌گیرد. لیلی و مجنون تصمیم به صبر و شکیبایی می‌گیرند که البته در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست.
این دو سختی را می‌گذرانند. لیلی از کلاس درس منع می‌شود و برای مدتی از مجنون دور می‌شود که این بیان‌کننده‌ی این است که نظامی از سخت‌گیری‌ها و تعصب قدیمی‌ها سخن می‌گوید.
“رفتن پدر مجنون به خواستگاری لیلی”
مجنون ز مشقت جدایی
هردو ز دیار خویش پویان
شنگی دوسه از پس اوفتاده
سودازده‌ی زمانه گشته
خویشان همه در شکایت او
پندش دادند پند نشنید
پند ارچه هزار سومندست
مسکین پورش بمانده در بند
در پرده‌ی آن خیال بازی
پرسید ز محرمان خانه
کو دل به فلان عروس داده ست
چون قصه شنید رأی آن کرد
آن در که بدو جهان فروزد
آن زینت قوم را به صد زین
پیران قبیله نیز یکسر
کان در نسفته را دران سفت
یک رویه شد آن گروه را رای
از راه نکاح اگر توانند
چون سید عامری چنان دید
با انجمن بزرگ برخاست
آراسته با چنان گروهی
چون اهل قبیله‌ی دلارام
رفتند برون به میزبانی
در منزل مهر بی فشردند
با سید عامری به یک بار
مقصود بگو که پاس داریم
گفتا که مرام آشنایی‌ست
وانگه پدر عروس را گفت
خواهم به طریق مهر و پیوند
کین تشنه جگر که ریگ‌زادست
هرچشمه که آب لطف دارد
زین‌سان که من این مراد جویم
معروف‌ترین این زمانه
هم حشمت و هم خزینه دارم
من درخرم و تو درفروشی
چندان که بها کنی پدیدار
هر نقد که آن بود بهایی
چون گفته شد این حدیث فرخ
کین گفته نه برقرار خویش است
گر چه سخن آبدار بینم
گر دوستیی درین شما دست
فرزند تو گرچه هست پدرام
دیوانگیی همی نماید
اول به دعا عنایتی کنی
تا او نشود درست گوهر
گوهر به خلل خرید نتوان
دانی که عرب چه عیب جویند
با من بکن این سخن فراموش
چون عامریان سخن شنیدند
نومید شده ز پیش رفتند
هریک چه غریب غم رسیده
مشغول بدان‌که گنج بازند
وانگه به نصیختش نشاندند
کاین‌جا به ازان عروس دلبر
یاقوت لبان در بنا گوش
هریک به قیاس چون نگاری
در پیش صد آشنا که هستی
بگذار کزین خجسته نامان
یادی که دل تو را نوازد
لیلی نه که جان تست خاموش

کردی همه شب غزل‌سرایی
بر نجد شدی سرودگویان
چون همه عور و سرگشاده
در رسوایی بهانه گشته
غمگین پدر از حکایت او
گفتند فسانه چند نشنید
چون عشق آمد چه جای پند ست
رنجور دل از برای فرزند
بیچاره شدی ز چاره‌سازی
گفتند یکایک این فسانه
کز پرده چنین برون فتاده‌ست
کز چهره‌ی گل فشاند آن گرد
بر تاج مراد خود بدوزد
خواهد ز برای قره‌العین
بستند بر آن مراد محضر
با گوهر طاق خود کند جفت
کآهنگ سفر کنند از آن‌جای
آن شیفته را به هم رسانند
از گریه گذشت و باز خندید
کرد از همه روی برگ ره‌ راست
می‌رفت به بهترین شکوهی
آگاه شدند خاص تا عام
از راه وفا و مهربانی
آن نزل که بود پیش بردند
گفتند چه حاجت است پیش آر
در دادن آن سپاس داریم
و آن‌هم ز پی دو روشنایی‌ست
کآراسته باد جفت با جفت
فرزند تو را ز بهر فرزند
بر چشمه‌ی تو نظر نهاده‌ست
چون تشنه خورد به جان گوارد
خجلت نبرم به هرچه گویم
دانی که منم در این میانه
هم آلت مهر و کینه دارم
بفروش متاع اگر بهوشی
هستم به زیادتی خریدار
بفروش چو آمدش روایی
دادش پدر عروس پاسخ
می‌گو تو فلک به کار خویش‌است
بر آتش تیز کی نشینم
دشمن کامیش صدهزار است
فرخ نبود چو هست خود کام
دیوانه حریف ما نشاید
وانگه ز وفا حکایتی ن
این قصه نگفتنی‌ست دیگر
در رشته دغل کشید نتوان
این کار کنم مرا چه گویند
ختم‌ست بر این و گشت خاموش
جز باز شدن دری ندیدند
آزرده به جای خویش رفتند
از راهزنان ستم رسیده
وان شیفته را علاج سازند
بر آتش خا می‌فشاندند
هستند بتان روح‌پرور
هم غالیه‌پاش و هم قصب‌پوش
آراسته‌تر ز نوبهاری
بیگانه چرا همی پرستی
خواهیم تو را بتی خرامان
چون شکر و شیر با تو سازد
آن به کنی ورا فراموش
(ثروتیان، 1364: ص 98)
معنی ابیات: “رفتن پدر مجنون به خواستگاری لیلی”
* مجنون از ناراحتی جدایی از لیلی همه شب شعر می‌گفت.
* هر نفس از لیلی می‌گفت و شعر می‌خواند
* مجنون انگشت‌نما و رسوا شده بود.
* همه‌ی اقوام و خویشان از کارهای او شکایت می‌کردند و پدرش هم از این داستان پسرش غمگین بود.
* او را نصیحت می‌کردند ولی گوش نمی‌داد. از داستان‌های قدیم می‌گفتند باز هم گوش نمی‌داد.
* مجنون می‌گفت: نصیحت کردن درست است که خیلی سودمند است ولی وقتی پای عشق در میان می‌آید جای نصیحت نیست.
* پدرش از دست او مسکین و درمانده شده و دلش برای پسرش می‌سوزد.
* برای حل مشکل پسرش در فکر چاره‌ای افتاد:
* با بقیه مشورت رد و بقیه هم این داستان را گفتند:
* مجنون چون به لیلی دل بسته، پریشان احوال شده.
* پدرش مجنون چون این داستان شنید تصمیم گرفت که برای پسرش کاری کند.
* تصمیم گرفت که آن گوهر لیلی را که جهان‌افروز است بر تاج فرزند خود قیس به عقد درآورد.
* و از لیلی آن گوهر گران‌قیمت برای فرزندش خواستگاری کند.
* بزرگان قبیله تصمیم گرفتند که آرزوی مجنون را برآورده کنند.
* در حالی که این کار خیلی سخت بود ولی تصمیم گرفتند لیلی و مجنون را به هم برسانند.
* یک روز بزرگان قبیله تصمیم سفر گرفتند.
* تا اگر بشود از طریق عقد نکاح آن دو را به هم برسانند.
* وقتی سیدعامری دید که چنین تصمیمی گرفته شده است، دست از گریه برداشت و خندید.
* با بزرگان قبیله برخاست و راهی سفر شدند.
* با یک آراستگی و شکوه به طرف قبیله‌ی لیلی حرکت کردند.

در این سایت فقط تکه هایی از این مطلب با شماره بندی انتهای صفحه درج می شود که ممکن است هنگام انتقال از فایل ورد به داخل سایت کلمات به هم بریزد یا شکل ها درج نشود

شما می توانید تکه های دیگری از این مطلب را با جستجو در همین سایت بخوانید

ولی برای دانلود فایل اصلی با فرمت ورد حاوی تمامی قسمت ها با منابع کامل

اینجا کلیک کنید

* وقتی همه‌ی افراد قبیله‌ی لیلی از آمدن آن گروه (قبیله‌ی مجنون) خبردار شدند،
* به دلیل وفا و مهربانی به میزبانی آن‌ها رفتند.
* وقتی وارد منزل شدند قبیله‌ی لیلی بی‌اندازه محبت کردند..
* به سید عامری گفتند که چه حاجتی داری؟
* صحبتت را بگو که آن را پاس می‌داریم و احترام می‌گذاریم و در دادن آن حاجت شکر به جای می‌آوریم.
* گفت که مقصود من این است که با هم آشنا شویم، آن هم از طریق ازدواج لیلی و مجنون و بعد به پدر لیلی گفت:
* می‌خواهم فرزندت لیلی را برای پسرم مجنون خواستگاری کنم.
* پسر من مجنون دختر تو را برای ازدواج انتخاب کرده است.
* از این پس که این قصدم را گفتم، دیگر به هرچه که گویم خجالت نمی‌کشم.
* تو می‌دانی که من در این زمانه معروف هستم.
* هم جاه و مقام و خزینه دارم.
* اکنون من می‌خواهم دخترت را برای پسرم خواستگاری کنم اگر به هوش باشی، دخترت را به پسرم بده.
* اگر هم بهای دادن دخترت را به سرم زیاد هم کنی باز موافقم.
* به هر قیمتی که دوست داری برای دخترت بها بگذار.
* چون این سخنان شنیده شد، پدر لیلی گفت:
* این خواسته‌ی شما اصلاً قابل قبول نیست.
* اگرچه این سخنان شما نیک و خوب است.
* اگرچه شما دوستی ما را می‌خواهید ولی با این امر دشمنانم هزارتا می‌شوند.
* اگرچه فرزند شما آراسته و خوش‌سیماست، ولی هواپرست است.
* فرزند تو مثل دیوانگان رفتار می‌کند. ما نمی‌توانیم با دیوانه‌ها حریف شویم.
* اول به دعا رفع دیوانگی و جنون او را بکن، بعد برای او زن بخواه.
* تا موقعی که او دست از دیوانگی برندارد، این کار شدنی نیست.
* گوهر باخلل و دارای دغل را نمی‌توان خرید و به رشته کشید.
* می‌دانی اگر من دخترم را به پسرت بدهم، قبیله‌ام به من چه می‌گویند؟
* سخن پیوند با من مگو، کلام به همین‌جا ختم است. این را گفت و خاموش شد.
* وقتی عامریان این سخنان را شنیدند، چاره‌ای جز بلند شدن از آن‌جا ندیدند.
* همه‌ی آن‌ها ناامید شدند و آزرده‌خاطر به منزل خود بازگشتند.
* هریک از بزرگان قبیله درحالی که غم بسیار خورده بودند،
* تصمیم گرفتند که مجنون را مداوا کنند.
* دوباره شروع به نصیحت کردند:
* در همین قبیله‌ی خودمان دختران زیادی هست.
* به هریک از آن‌ها که بنگری از لیلی خیلی آراسته‌تر هستند.
* وقتی در آشنایان خودمان دختر زیاد است چرا به غریبه دل بسته‌ای؟


پاسخ دهید